یاقــــــوت ســــــــرخ
پنجره را که باز میکنی ، صبح ، وارد خانه ات می شود
خورشید میگوید : صبح به خیر
روزگار می گوید :در چرخه زندگی امروز چه کار داری تو ؟
و شب ، آنگاه که حتی ماه هم غروب میکند باز هم از تو میپرسند که چه کار کردی تو ؟
آیت الله استادی به شان علی استون ، آنگاهی که مسلمان شده بود ، میگفتند : همانطور که خدا را ناظر بر کارهایمان میبینیم حضرت صاحب(عج الله تعالی فرجه) را هم باید ناظر بدانیم .
اگر کسی میخواهد ببیند در مسیر خودسازی قرار گرفته یا نه ، باید ببیند که نسبت به اطرافیانش بد کمان است یا نه ؟ اگر بد گمان بود بداند که در سیر انسانی نیست . اولین پله ای که انسان را در مسیر خود سازی قرار می دهد خوش بینی است .
از همین اکنون خود را بسنجیم اگر خود را نسبت به دیگران بد بین یافتیم باید تصمیم بگیریم در اولین پله ی خود سازی قدم گرفته و خوش بین باشیم . هر کجا دیدیم سوءظن پیدا کرده ایم خلاف آن را در نظر بگیریم .
روایت شریفی از امام صادق (علیه السلام ) است که می فرماید : ضع امر اخیک علی احسنه یعنی فعل برادرت را حمل بر احسن کن . (وسائل الشیعه/ج12/ص302) امام در روایت علی احسنه فرمودند و علی حسنه نفرمودند . نکته ای در این باب است که به عرض شما میرسانیم .
به عنوان مثال اگر شخصی جواب سلام شما را نداد شما میتوانید این جواب ندادن او را سه گونه تفسیر کنید :
1.اینکه به صورت منفی تفسیر کنید و بگویید با من کینه کرده و نمیخواهد جواب من را بگوید .
2.با خود بگوید حواسش نبوده که جواب مرا بدهد و اگر نه جواب مرا میداد ، که این حمل فعل بر علی حسنه است .
3.اینکه با خود بگوییم نه تنها حواسش نبوده ،بلکه چون در فکر کارگشایی دیگران بوده جواب مرا نداده .
این حمل فعل برادر علی احسنه است و امام فرمودند فعل برادرتان را به نیکوترین وجه حمل کنید .
(شرح مراتب طهارت،آیت الله صمدی آملی؛ص75 )
سال ها خون دل خوردیم و تحریم شدیم و از حقوق انسانی محروم ، تا به حقمان برسیم . سال ها شعار تکراری داریم و مسخره شدیم و انرژی هسته ای شد دویست تومن بسته ای ! بزرگمان گفت که مشکل دشمنان شما انرژی هسته ای و امثال آن نیست . مشکل آن ها شما و تمام داشته هایتان است ؛ پس بایستید تا باشید .
امروز حق هسته ای ما به رسمیت شناخته شد ولی ما سی سال است که ایستاده ایم ، پای همه خواسته ها و داشته هایمان . خواستند با دهان هایشان ما را خاموش کنند ولی نتوانستند ، چون نور خدا در دل داشتیم .

ما قدس و قله را میخواهیم ؛
ما میخواهیم فتنه ی بزرگ در قدس نباشد ...
ما بلند ترین قله علم و ایمان را میخواهیم ، بلند ترین قله نورانی ، مهدی (عج الله تعالی فرجه ) ، را میخوانیم و میخواهیم و پای خواسته مان ایستاده ایم هر چند آن ها نخواهند .
ولو کره الکافرون ....
دم عیدی آسمان بد جور بغض کرده بود و زمین را هم تاریک ...
هوا هم سردی اش را به نهایت رسانده بود ....
ریز ریز داشت برف می بارید .
انگار امسال بهار هر چه می دود نمیرسد ! نمیخواهد بهمان شکوفه ها ، نوای پرندگان و آسمان آبی را عیدی بدهد .
انگار امسال هم دلش گرفته که دوازدهمین ماهش دارد تمام می شود ولی انتظار دوازدهمین غنچه ی نشکفته ی خدا تمام نشده .
شاید هم مثل بعضی ها دلش گرفته که شب عید که می شود مردم با بازیهای دنیایی شب عیدشان خرسند ترند تا یاد آن گلی که اگر بیاید بهار می شود .

صدای ناب اذان میآید
صدای خوب بلال
صدای آن حبشی
آن سیاه
چون صاعقه
بر بام شرک و جهل فرو میبارد
دنبال لااله
دولت اِلاّاللّه است
اَللّهُ اکبر از همه سو میآید
بلال
در جوار رسول (ص) آمده
هم در جوار او
صُهیب سر زده از روم
سلمان
فرارسیده از فارس
تا انزوای رنگ
نهاد یکرنگی باشد
و در مراسم یکرنگیها
کلام ناب اذان را
همراه با خزانهی بیتالمال
به آن سیاه
که پروندهاش سپید بود سپردند
که برترین انسان
انسان رهرو تقواست1
سپید چشمان2
در ظلمت تجاوز و ظلماند
نور از صفات صاحب نور است3
که رنگ و پوست ندارد
که جان و جوهر هستی است
این صاحبان پوست
در فقر و فاقهی بیمغزی
دلهایشان
رنگ کبودی گرفته است
معبود شوم رنگپرستان
چونان سپیدی آن پنبهست
که مردهشوران
در گوش مردگان بگذارند
ژوهانسبورگ
اینک باید
آن پنبه را
در گوش برخی از ساکنان خود بسپارد
که از عذاب شنیدن رها شوند
در عصر بربریّت سوداگران علم
اینک دوباره
از هر کرانه
صدای ناب اذان میآید
صدای خوب بلال
سپید در جوار سیاه
جهان به سوی نمازی عظیم میآید
طاهره صفارزاده
خرداد 65
___________________
1- سوره حجرات / آیه 13
2- سپید چشم: زشت، بیحیا
3- سوره نور / آیه 35
رفته بودیم خمین برای شرکت در مراسم عروسی اقوام . شناسنامه ام را یادم رفته بود بردارم ، اولش کلی غصه خوردم ولی عصر جمعه زودتر حرکت کردیم به سمت خانه و من رسیدم که رای بدهم .
تا رسیدیم خانه شناسنامه را برداشتم و راه افتادم رفتم شعبه اخذ رای نزدیک منزل .
خداییش در شهر های کوچک رای دادن کار ساده ایست ، یک نفر یا دو - سه نفر را انتخاب میکنی و راحت هم میتوانی بشناسیش و بهش رای بدهی . ولی تهران ... خدا برکت دهد ! ســــــــــــــی تا را باید انتخاب کنی .
قصد داشتم تنها کسانی که میشناسمشان را بنویسم که صبح رهبر انقلاب توصیه کردند که سی نفر را بنویسید . من هم اول آنهایی را که می شناختم و تایید میکردم را نوشتم ، دیدم چند تایی کم دارم ! فکر جبهه ها و کسانیکه تاییدشان کردند و خط مشی شان از ذهنم گذشت . من هم بلافصله لیست جبهه پایداری که روی میز افتاده بود را برداشتم و لیستم را پر کردم. :)
در حال نوشتن بودم که دو تا خانم دو لیست سفید به من دادند که برایشان پر کنم .از شما چه پنهان خوشحال شدم که میتوانم چند تا رای بدهم .
در شعبه دو میز بزرگ گذاشته بودند ، یکی برای نوشتن خانم ها و یکی برای آقایان. کاملا به نوشته های بغل دستی هایت یا همان هم میزی هایت اشراف داشتی؛ بعضی ها می آمدند یک یا دو نفر را مینوشتند ؛ من بهشان توصیه میکردم که کسانی را که میشناسید را بنویسید ، یکی دو تا خیلی کم است ! بعضی ها گوش میدادند و مینوشتند .
یک مرد و زن مسن هم آنجا بودند .برگه هایشان دستشان بود و منتظر چیزی ایستاده بودند . پرسیدم خودکار میخواهید ؟ اشاره کردند به همراهشان و گفتند دارد مینویسد . همش از وظیفه و تکلیفشان می گفتند _ خیلی خالصانه _ که اگر آمده ند وظیفه داشتند . بعضی ها چه نوری در دلشان دارند که وظیفه و تکلیفشان را اینقدر خوب می شناسند .
رای را که در صندوق انداختم و شناسنامه ام را طلب کردم فردی که پشت میز مسئول شناسنامه ها بود گفت : خانوم ... نیم ساعتی هست اینجایید!
لبخندی زدم و از درب مسجد خارج شدم .
بیرون که می آمدم احساس خوبی داشتم . نشاط آن فضا مرا گرفته بود.

بعد نوشت:
با خرسندی تمام نماینده خمین فردی شد که من قصد داشتم بهش رای بدهم ولی شناسنامه نداشتم ! خدا راشکر . مردم خمین آدم های انقلابی و با بصیرتی هستند .
روز های کودکی محمدحسین زودتر از آنچه فکرش را میکردم میگذرد و من تنها میتوانم نظاره گر این روز ها باشم . فرشته ای که من به دنیا آوردمش چه زود دارد قد می کشد و بزرگ می شود ، حرف میزند ،شعر میخواند و حتی اذیت و لجبازی میکند .
چه حسی است وقتی میبینم مصرانه و قلدرانه پای خواسته های حتی اشتباهش می ایستد ...
دارد بزرگ می شود !
خودش با چوب کبریت مثلث و لوزی یا به قول خودش اوسی درست می کند ،با پنبه برف میریزد روی سر ماشین هایش و آدم برفی درست میکند ...
دوچرخه سواری میکند ، از هر بلندی ای که فکرش را بکنی خودش را بالا میکشد و دلیرانه می پرد ، گاهی هم پایش درد می آید و گریه میکند ....
دارد بزرگ می شود!
وقتی مشغول بازی است و صدای کلید انداختن بابا می آید میگوید :
اوه اوه ! بابا مَد . یا ... یا اباسض ! بابا مَد .
ابالفضل پشت و پناهش ....
ابروهای بورش نمایان تر شده ، کمی لاغر تر ولی جاافتاده تر شده صورتش . موهایش را که کوتاه میکنیم بوری اش نمایان تر میشود . قدش هم چند ماهی است که بلند تر شده .مژه هایش ولی به همان بلندی قبل است .
کودکی که یارای نشستن هم نداشت حالا خودش کلی راه را پیاده گز میکند ، می دود ، گاهی هم زمین می خورد . راه رفتنش در پیاده رو و خیابان را دوست دارم ، ولی قدم های استوارش در "سبل السلام " را دوست تر دارم .
طفلی که سه سال پیش خداند در دامنم نهاد و زندگیمان را سبز کرد ، ناباورانه دارد بزرگ میشود ... دارد مردی می شود برای خودش .
پسرم بزرگ شو و بزرگ باش همچون آقایمان " علی "علیه السلام

بعد نوشت:
محمدحسینم تولدت مبارک.

